بسم الله الرحمن الرحیم
این متن ، پیاده ی شده ی پادکست های « راز خاموش » ، با تفسیر عرفانی آقای محراب قلی پور می باشد.
شما می توانید ، این پادکست ها را به صورت با کیفیت در لینک زیر بشنوید.
با عرض سلام و ادب و احترام خدمت شما علاقه مندان به مباحث عرفانی. این جلسات به بهانه ی بررسی اشعار عارف بزرگ ایران ، جلال الدین محمد بلخی (ره) مشهور به مولاناست.
امیدواریم که بتوانیم در این سلسله مباحث از دریای وجود این مرد عظیم بهره ببریم. ما در این جلسه که جلسه ی اول ماست ، با یک سری مقدمات آغاز خواهیم کرد از زندگی نامه ی ایشان و اینکه چرا عارفان الهی ، رو به شاعری می آوردند و سر این مطلب را خواهیم شکافت. البته ما از بیوگرافی ظاهری ، سریعا گذر خواهیم کرد زیرا به اندازه ی کافی در این باره سخن ها گفته شده است.
جلال الدین محمد ، متولد شهر بلخ بودند و در سال 604ه.ق در آن شهر متولد شدند. پدر ایشان بهاالدین ولد ملقب به سلطان العلما از بزرگان بلخ بودند و به علت اختلافاتی که با حکومت داشتند و همچنین ، حمله ی مغول ها به ایران به قونیه کوچ کردند و برای همیشه در آنجا ماندند. در میان راه در شهر نیشابور ، دیدار کوتاهی با شیخ عطار داشتند و شیخ عطار در شان مولانا به پدرشان فرمودند که این پسر ، آتشی در جان عاشقان عالم خواهد زد و فی الواقع هم همینطور شد و آن آتشی که جناب مولانا به بهانه ی عشق شمس به پا کرد ، همچنان شعله می کشد.
علی رغم اشعار فراوانی که امروزه توسط شاعران نوشته می شود ، نمی بینم شاعرانی را که بشود گفت 700-800 سال شعرشان خواهد ماند اما مطمئن هستیم که 800 سال آینده هم همچنان اشعار امثال مولانا و حافظ خواهد درخشید.
دلیل اینکه چرا شعر شاعران ما حتی آن شعر هایی که از نظر ادبی بسیار قویست نمی تواند مانند اشعار امثال مولانا و حافظ شود را در ادامه بررسی خواهیم کرد.
پس از مرگ جناب بهاالدین ولد ، جناب مولانا جانشین پدرش شد و از آنجا که هوش و استعداد فراوانی داشت به موعظه و تدریس مشغول گردید و دیری نپایید که به یکی از بزرگترین عالمان آن منطقه چه بسا جهان اسلام تبدیل شد و مریدان بسیار داشت.
تا اینکه در سال 642 آن انقلاب عظیم روحی در مولانا به وجود آمد و آن هم دیدار با جناب شمس تبریزی بود. این دیدار سرار راز است. البته درباره ی آن کتاب ها نوشته اند و فیلم ها ساخته اند ولیکن هیچکس اصل آن راز را بیان نکرد بلکه هرکس از اندیشه ی خود شروع به بیان نمود. « هر کسی از ظن خود شد یار من.»
سراسر آن دیدار و اشعار مولانا و حکمت هایش اسرار است. آن کس که هزاران کتاب خوانده یا استاد دانشگاه است یا دکتری ادبیات یا عرفان دارد نمی تواند به آن سِر برسد. آن کسی این حرف ها را می فهمد که به عالم اسرار متصل شده باشد و خودش از آنجا سیراب شده باشد.
خود مولانا می فرماید : « سینه خواهم شرحه شرحه از فراق »
یعنی او به دنبال سینه ای است که از فراق عالم بالا شرحه شرحه شده باشد. به قول جناب سعدی:
مرا رازیست اندر دل ، به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز ؟ چون محرم نمی بینم
صرفا با مدرک و مطالعه ی کتاب نمی شود به آن سِر رسید. کسی به آن حقیقت می رسد که خودش آن منازل عرفانی را طی کرده باشد فلذا شما وقتی به تفسیر عارفان الهی می نگرید ، می بیند که در تفسیر اشعار ، این عارفان و بزرگان چه غوغا ها کرده و چه آتشی به پا کرده اند. سر مطلب در این است که آنها خود به آن عوالم و سِر درون خود رسیده بودند. به قول جناب شمس : « همه ی عالم در یک کس است ، چون خود را دانست ، همه را دانست. »
ما باید به این مطالب برسیم نه اینکه فقط بخوانیم و بدانیم. خدا رحمت کند یکی از اساتید بزرگوار بنده را که ایشان همیشه در درس های عرفان می فرمودند : « آقاجان فقط سعی نکنید دانا شوید ، بلکه سعی کنید دارا شوید. »
کسی می تواند مطالب مولانا را بفهمد که خودش دارا شده باشد. فرق است بین دانا بودن و دارا شدن. به نظر شما فرقی نیست بین کسی که می داند آتش می سوزاند با کسی که خود در آتش سوخته باشد؟ این است فرق بین دانایی و دارایی.
کسی می تواند اصل این مطالب را بفهمد که مولانای وجود خودش توسط یک شمس به آتش کشیده شده باشد آن زمان است که درد دل مولانا و این اشعار را می فهمد و خود نیز با این اشعار می سوزد.
بالاخره شمس وارد قونیه می شود. البته ما فعلا با بیوگرافی جناب شمس کاری نداریم ، فقط در همین حد که شمس درویشی تبریزی و دوره گرد بود که خدمت پیران بسیاری را کرده بود و خود صاحب مقاماتی بود که به فرموده ی خود جنابشان در مقالات ، ایشان در راز و نیاز هایش همیشه از خدا تقاضا می کرد که شخصی را به او نشان دهد که بتواند اسرار خود را به او منتقل کند. او می دید که این مردم دنیا لایق و شایسته ی این نیستند که این اسرا را بفهمند زیرا هرکس مشغول دنیا و حواشی آن است. سرانجام شبی در مبارک رویایی به او گفتند که آن شخص که تو به دنبال او هستی در روم است.
درباره ی دیدار اول شمس و جلال الدین ، نقل های متفاوتی شده. یکی از معروف ترین آن ها این است که جناب شمس از جناب جلال الدین ، سوالی می پرسد که آیا مقام محمد(ص) بالاتر است یا مقام بایزید بسطامی؟
خب جواب سوال اظهر من الشمس است که مقام نبی مکرم اسلام (ص) بالاتر است.
در اینجا جناب شمس ، پرسش دیگری را مطرح می کنند و آن این است که پس چرا بایزید می گفت سبحانی ما اعظم شانی یعنی پاک و منزهم من ، چه بالاست شان من. ولی جناب رسول (ص) می فرمود : ما عرفناک حق معرفتک یعنی ای خدا ، من آنطور که باید تو را نشناختم؟
برخی گفته اند که جناب مولانا پاسخ جناب شمس را داد و سپس یکدیگر را در آغوش گرفته و به آن خلوت آتشین رفتند و برخی دیگر گفته اند از سوال دوم جناب شمس ، جناب جلال الدین صیحه ای کشید و از هوش رفت.
آنچه که مهم است اینها نیست بلکه این است که شمس در مولانا ایجاد « یقظه » کرد. یقظه اولین منزل عرفان است و معنای آن بیداری از خواب غفلت می باشد.
شمس آمد و سوال خودش را متوجه روح الهی درون مولانا نمود نه عقل مولانا. ما اگر این مسئله را درک کنیم ، مسئله تا حدودی حل خواهد شد. در همه ی ما آن روح الهی وجود دارد از آنجا که خدواند فرمود « و نفخت فیه من روحی ».
اما غذای این روح از جنس غذای دنیا نیست بلکه غذای این روح ، نور و عشقی است که باید از عالم ملکوت بر جان انسان تابیده شود. اما ما با روح الهی خود چه کردیم؟
ما با نرساندن غذای این روح که عبارت است از نور و حکمت و عشق ، او را کشتیم همانطور که شما به هر موجودی که غذا نرسانید او را می کشید.
ما در تشخیص اصل خود دچار خطا شده و به جای پرداختن به روح الهی خود ، به روح حیوانی خود که غذای آن دنیاست پرداختیم. این روح الهی وجود ما ، در زیر این ثروت اندوزی ها و شهرت طلبی و شهوت و دنیا پرستی دفن شده. حال چه کسی می تواند این روح الهی را زنده کند؟ خود جناب جلال الدین پاسخ می دهد:
هین که اسرافیل وقتند اولیا ، مرده را زیشان حیات است و نما
جانهای مرده اندر « گور تن » ، برجهد آوازشان اندر کفن
گوید این آوا ز آوا ها جداست ، « زنده کردن » کار « مردان خداست »
وقتی یک ولی خدا و عارف الهی شروع به سخن می کند ، قهرا سخن خود را متوجه آن روح الهی مخاطب می کند و سِر این مطلب در این است که چون خود آن عارف به روح الهی و ملکوتی خود رسیده است و با آن زندگی می کند ، مخاطب او نیز ارواح ملکوتی هستند که در وجود ما مدفون گشته اند.
حال اگر روح الهی ما مرده باشد ، سخن این عارفان در ما هیچ تاثیری ندارد همانطور که پیامبر سخن می گفت ولی بسیاری از کفار متحول نمی شدند و تاثیری در آنان نداشت زیرا روح الهی آنها با آن همه گناه و سیاهی مرده بود.
اما روح جناب جلال الدین زنده بود و نفس می کشید. پس از شنیدن آن جملات جناب شمس ، ناگهان آن روح الهی به خود آمد و دید که یک سخن آشنایی به گوش او می خورد و برایش دلنشین است. ناگهان این روح قوت گرفت و قتی قوت گرفت و قیام کرد ، به یکباره همه چیز را کنار زد و شما می بینید که بعد از این واقعه ، جناب جلال الدین بسیار متحول شد. میزان این تحول به حدی بود که باعث حسادت شاگردان و مریدان جناب جلال الدین شد تا جایی که می گفتند که شمس جادوگر و ساحر است و حتی نقشه ی قتلش را کشیدند.
آنجا بود که جناب جلال الدین دید کسی که می تواند آن روح الهی و سرگشته ی مولانا را از آن زندان نجات بدهد ، همین شمس تبریزی است. عباراتی مانند : زندان یا مفتاح و کلید ، بسیار در عبارات مولانا پر رنگ است. اینها نشان می دهد که جناب جلال الدین قبل از دیدار با شمس می دانسته که روح او زندانی است لکن کسی را نمی یافت تا او را از این زندان نجات بدهد. « بس بگفتم کو وصال و کو نجاح ؟ برد این کوکو مرا در کوی تو »
حال وقت وصال رسید « دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت ، آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو »
بالاخره جناب شمس آمد تا آن روح در حال مرگ مولانا را احیا کند:
مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من ، دولت پاینده شدم
و ما امروزه می بینیم که از برکت آن احیای الهی ، هنوز که هنوز صحبت از جناب مولانا و اشعار اوست و این است معنای آن پایندگی که در بیت فوق دیدی.
اینجا بود که جناب جلال الدین ، سر تسلیم در برابر جناب شمس فرو آورد و همین تسلیم موجب فتنه انگیزی مریدان مولانا شد و باعث فراق اول ، بین شمس و مولانا گردید . آن شاگردان نادان با خود فکر می کردند که اگر شمس برود ، مولانا دوباره به درس و بحث باز می گردد اما هیهات که دیگر جلال الدین ما درگیر عشق دیگری شده است فلذا دیدند که حال جلال الدین دگرگون تر شد و شوریدگی بیش تری یافت و اینجا بود که شروع به غزل گفتن نمود.
ای ساکن جان من ، آخر به کجا رفتی؟
در خانه نهان گشتی یا سوی سما رفتی؟
چون عهد دلم دیدی ، از عهد بگردیدی؟
چون مرغ بپریدی ، ای دوست کجا رفتی؟
بسیار سخت و تلخ است که ناجی خود را پیدا کنی لکن به علت جهل و عناد عده ای ، او را از دست بدهی.
مریدان وقتی دیدند که کار خراب تر شد ، ابراز پشیمانی کردند و توبه نمودند. خبر آوردند که جناب شمس در شهر شام است فلذا جناب مولانا ، کاروانی را فرستاد تا شمس را به قونیه برگرداند و شمس بازگشت:
شمس و قمرم آمد ، سمع و بصرم آمد
وان سیمبرم آمد ، وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد ، نور بصرم آمد
چیز دگر ار خواهی ، چیز دگرم آمد
اینجاست که جناب جلال الدین دست افشانی کرده ، رقص ها می کند. البته نه این سماعی که متاسفانه امروز رایج شده که جز نفس پرستی و گناه و توهین به مولانا چیزی نیست. در باب رقص سماع و اسرار آن مطالبی داریم که بعد ها خواهد آمد. ان شاالله.
این رقص ، یک رقص دیگری است:
رقص و جولان بر سر میدان کنند
رقص اندر « خون خود » مردان کنند
رقص آنجا کن که خود را بشکنی
پنبه را از ریش شهوت برکنی
منظور از میدان در ابیات بالا ، همان میدان جهاد با نفس است. این ها را باید کسی معنا کند که خود به این مطالب رسیده باشد. دلیل نمی شود که چون عباراتی نظیر رقص در کلام مولانا آمده پس باید رقصید و عرض کردم که آن سماعی که مورخان نقل کرده اند ، اسرار دیگری دارد که باید از اهلش شنید.
هنگامی که جناب شمس بازگشت ، جناب مولانا ، دختر خوانده ی خود « کیمیا خاتون » را به عقد جناب شمس در آورد. البته متاسفانه امروزه سعی دارند با نوشتن قصه ها و افسانه ها ، شمس را عاشق دلخسته ی کیمیا معرفی کنند در حالی که اینطور نیست. از آنجایی که با بازگشت جناب شمس ، آن حسادت ها هم مجددا بازگشت ، عده ای می گفتند که چه معنا دارد در خانه ای که دختر جوانی در آن زندگی می کند ، پیرمرد نامحرمی هم زندگی کند. اینجا بود که شمس ، کیمیا خاتون را از مولانا خواستگاری نمود و از آنجایی که جلال الدین ما ، مشتاق بود که شمس را در قونیه پابند کند با این ازدواج موافقت کرد. اما دیری نپایید که کیمیا بیمار شد و در اثر همان بیماری از دنیا رفت. با مرگ کیمیا خاتون ، شمس این بار برای همیشه قونیه را ترک کرد. از دست خفاش صفتانی که تاب نور را نداشتند.
در آن زمانی که جناب شمس بازگشته بود ، ترسی در وجود مولانا خانه کرد.
ای عزیز من ، بدان که صبر در فراق بسیار سخت و جانکاه است. وقتی عاشق از معشوقش دور باشد ، بسیار بی تاب است و غمگین و مشتاق اما بدان که صبر در وصال از آن هم طاقت فرسا تر و دردناک تر است. وقتی عاشق به معشوق خود می رسد ولی دائما نگران است که نکند او را از دست بدهد و این فکر عاشق را از پا در می آورد.
بعضی اشخاص که به وصال معشوق می رسند ، آن عشق آتشینشان فروکش می کند و این خود گواهی این است که عشق آنها مطلقا حقیقی نبوده بلکه از شور و شهوت بوده اما اگر عشق حقیقی باشد ، در وصال نیز به غم دیگری مبتلا خواهد شد فلذا وقتی شمس در کنار مولانا بود ، مولانا می فرمود:
بشنیده ام که عزم سفر می کنی ، مکن
مهر حریف و یار دگر می کنی ، مکن
تو در جهان و غریبی و غربت چه می کنی؟
قصد کدام خسته جگر می کنی ، مکن
از مدزد خویش ، به بیگانگان مرو
دزدیده سوی غیر نظر می کنی ، مکن
بعد از آن که شمس برای همیشه قونیه را ترک کرد ، آن آتش چنان شعله ای گرفت که هنوز که هنوز است ، آتش به جان عاشقان عالم می زند.
پایان جلسه ی اول