بسم الله الرحمن الرحیم
غمی دارم در این سینه که با جز تو نمی گویم
به معشوقی گرفتارم که جز او را نمی جویم
رهی بی انتها در پیش و من تنهای تنهایم
هزاران مثنوی خواهم نوشت از شرح غم هایم
صدای التماسم را شنیدی یا که نشنیدی؟
به گریه روز را شب کردم و اما تو خندیدی
فدای قند لب هایت زمان را که می خندی
شکر می ریزد از هر سو ، نقابت را که می بندی
بپوشان آن دو چشمت را که بر خلقی جفا کردی
چه شب هایی که یلدا شد ، ببین با من چه ها کردی
شریک درد یعقوبم، تو ماه شهر کنعانی
تو زندانبان و من در تار زلفت گشته زندانی
سراسر آتشم با هر نفس هی شعله می گیرم
از این هجران و تنهایی ، از این پاییز می میرم
شبی در خواب دیدم آمدی و مهربان بودی
ولی چون برگ بی مهر غروب یک خزان بودی
نماندی و به لبخندی مرا مهمان خود کردی
چه خواب خوب شیرینی ، چه خواب تلخ پر دردی
محراب قلی پور